تبليغاتX
راه سبز
نوشته های آثارالحق حکیمی، شعر، داستان، مقاله و ...
 سرد و سرما

زمستان می شود، من سرد و سرما می شوم بی تو

خدا ناکرده، خار چشم دنیا می شوم بی تو

 

تو که تنها ترین دلگرمی شب های یلدایی

سحر ناکرده امشب بغض فردا می شوم بی تو

 

زمستان می شود، شهر از مسافر می شود خالی

پرستو جان بیا که تک و تنها می شوم بی تو

 

پرستو جان بیا که دم به دم بی تو غمی دارم

بیا که "توته*" سنگ طور سینا می شوم بی تو

 

برایت گفته باشم، هرچه زود از شهر می کوچم

و صحرا گرد عاشق سوی صحرا می شوم بی تو

 

***

سرم از درد دلتنگی به دامان که بگذارم؟

عزیزم زود می بینی که سودا می شوم بی تو

 

*: پارچه


|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  |
 این روز ها

شاید از این خراب تر نشود روزگارمن

حالا که بی تو عشق نشد غمگسار من

 

من تا مسیر زندگی صد بار طی شدم

اما نشد تمام و سفر شد دچار من

 

امسال هم به فکر غمت یار کهنه شد

صبحی نداشت از پی خود  شام تار من

 

سرگشتگیست حاصل صبری که داشتم

واماندگیست پیش شما یاد گار من

 

ترکم نمودی، هیچ سراغم نیامدی

بیهوده شد قصه ی من ، انتظار من

 

این روز ها پشت سرهم به فکراین

آیا شود که باز بیایی بهار من؟

 

گویا که باز از منی دلتنگ خسته ای

روزی شود عبور کنی از مزار من؟

 

گفتند: عاشقی است، نصیب شما فقط

چیزی که سبز هیچ نشد در دیار من


|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در شنبه نهم آبان 1388  |
 

خدایا کابلت دلگیر و سرد است

در اینجا واژه ی محبوب درد است

در اینجا بی کسی، پاداش عشق است

در این جا زندگی تقصیر مرداست

***

همان لیلی و مجنون مثل ما بود

رخ فرهاد پرخون مثل ما بود

دو آدم مثل ما دلداده بودند

دوعاشق زیر گردون مثل ما بود

 

***

سراسر زندگی سرد و خموش است

در اینجا هرکه هست، آدم فروش است

زمانه بد رقم تغییر کرده

غم اینجا فقط در خورد و نوش است


|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 دو بیتی ها

عزیزم  تو که از کابل سوی بلخ رفتی، من این دو بیتی هارا برایت سرودم. وقتی برگشتی بخوان!

 

سفرکردی مسافر، جاده تنهاست

کسی بین رهت افتاده تنهاست

کسی که چشم هایش دو خط سیر

همان دیوانه ی دلداده تنهاست

 

***

 

عزیزم بی تو کابل خشک و خالیست

زمین سبز ذهنم خشک سالیست

تورا محض خدایت زود برگرد

همین یک روز بی تو، چند سالیست

 

***

 

دو سه روز است که هیچ زنگت نیامد

قشنگ ناز! آهنگت نیامد

تو خاموشی و احوالم نداری

پیام سبز گلرنگت نیامد

 

***


|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 تقلبکار

یک غزل انتخاباتی عشاقانه، برای تو و کسانی که به انتخابات آزاد باور دارند


کمیسیون دو چشم تو تقلبکار شد آخر

برای بردن بازی که بس عیار شد آخر

 

شکایات تقلب ها همه از حد گذشت جانا

چه پنهان می کنی ازمن، سر بازار شد آخر

 

به صندوق نگاه تو، ری من هیچ در هیچ است

عزیزم انتخاب تو  عجب دشوار شد آخر

 

گناهت نیست آخر تو، همه کاره در این ملکی

غلط گویند که  دستورت همه  آزار شد آخر

 

تو باور کن به کلک من، فقط رنگ تو می ماند

اگرچه پهنه ی میدان پر از طرار شد آخر

 

به سودایت دموکراسی، اسیر بند در بند است

و تنها واژه ی محبوب  جنایت کار شد آخر

 

خبرپرداز در بندت، چه بنویسد چه ننویسد

عدالت وقت فرمانت، فقط  انکار شد آخر                     

 

 

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388  |
 سرگردان

ما همیشه دنبال هم سر  گردانیم

درست شبیه کودکان

 که دنبال کاغذ پران رها شده در باد می دوند

چه با شور و شوق

دنبال می کنند

تا به چنگ آورند

"آزادی بگیرند"

اما پس آن که دست شان با طناب وصل شد،

 در یک چشم به هم زدن

اشتیاق ها می میرد

 و تنها چند تکه کاغز زمین گیرشده

به جا می ماند...

 

ما اینیم:

بی صبرانه تلاش می کنیم

تند می دویم

خطر می کنیم

از جاده ها می گذریم

زود می رسیم

اما سریع تمام می شویم...

 

کاش دشت رهایی ما آن قدرپهنا می داشت

که دست هیچ کودکی به تارمان نمی رسید

تا این گونه تمام نمی شدیم...

 

|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388  |
 پس کوچه های حادثه

پس کوچه های حادثه تا تیره می شوند

یک جفت چشم بر رخ تو خیره می شوند

 

دیوار های شهر، فقط نقش می کشند

تا حلقه حلقه موی تو زنجیره می شوند

 

از بس قلم به نام تو عادت نموده است

من می نویسم دست ها، دستگیره می شوند

 

شاید که درک کرده ی هر لحظه بعد از این

این غصه ها بی تو به من چیره می شوند

 

گنجشک های بسته دهان غریب شهر

در انتهای راه تو ساییره* می شوند

***

در اعتیاد چشم تو، چشم همه دچار

تریاکی های خسته که  بی شیره می شوند


             *سایره = پرنده ی است به بزرگی گنجشک؛ و لی خوش صدا که در این بیت، با دو یا  نبشته شده است.


|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در شنبه دهم مرداد 1388  |
 پس از تو

پس از تو کوچه ها خاکی شده یار

همه از زندگی شاکی شده یار

در این جا زندگی، چون طالبانست

و تنها شاعرت "تاکی*" شده یار

 

*- تاکی، اشاره با تاک های شمالی که توسط طالبان آتش زده شدند



|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در سه شنبه ششم مرداد 1388  |
 پارینه ها

افسانه های امشب من  بی پری شده

این روز ها عشق تو هم سرسری شده

 

یادش به خیر، قصه ی ما چند سال پیش

      حالا دیگر  زندگی ام دلخوری شده

 

یادش به خیر ، دلبرکم صاف و سادگی

اما دیگر  قصد تو جادو گری شده

 

پارینه ها بر سر تو فکر عشق بود

اکنون چرا، فکر تو یک روسری شده؟

 

بس کن نگو از من بیچاره دلخوری

دیگر مگو که زندگی تو خری شده

 ***

با آن که لطف خیلی زیادی نخواسته ام

کارم خراب مادرم، نامادری شده



|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 دچار

 

بانو کسی دچار شما تا ابد شده

یک تن به جرم عشق تو زیرلگد شده

 

این جا تمام زند گی سنگر شده عزیز

قدری بخند که از دل من تیر رد شده

 

این جا سکوت شیوه ی بودن برای ما

یک لحظه صبر، حال دلم خیلی بد شده

 

دیدم هزار مرتبه پایان این مسیر

کشتند قاصدی که ره خود بلد شده

 

تا "آسیا" ی عشق تو "سونامی" ها به پا

هرکوچه انتظار تو عرض البلد شده

 

***

در این حریم درد، بهاری نمی رسد

آیا که دست سبز خدا بی مدد شده؟

 


|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در پنجشنبه چهارم تیر 1388  |
  ناتمام

این جا هزار گفته ی من نا تمام ماند

آن کفتر پریده ی ما، روی بام ماند

 

یک روز با خیال دلت هرچه از خودت

گفتی و باز دلبرکم... این پیام ماند!

 

یک لحظه هم به خاطر خود این نبرده ای

دیوانه ی که پشت درت و قت شام ماند

 

من سال هاست، از پی تو می روم ولی

اما عزیز دلخوریی تو مدام ماند

 

از من همین نهایت یک اشتیاق... آه

از تو غروب خسته ی شب پیش پام ماند

 ***

من بامداد زخمی و خورشید زیر ابر

قطب شمال فاصله بی التیام ماند



|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در دوشنبه یکم تیر 1388  |
 

هوا دلگیر و بارانیست اینجا

صدایم بی تو زندانیست اینجا


سراسر آسمانم بی تو ابری

فقط بی تو پریشانیست اینجا

 ***

تمام کوه اینجا درد دارد

مسافر بی تو آه سرد دارد


عزیزم بی توبودن؟ غیر ممکن

برایم هرنفس صد درد دارد



|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در شنبه نهم خرداد 1388  |
 مردی برای دهکده

مردی برای دهکده تقدیر می نوشت

از سرنوشت مردم دلگیر می نوشت

 

سرخورده و شکسته پیاپی برای خویش

یک جفت پا به قامت زنجیر می نوشت

 

از کاج آرزو به نهال بلند عشق

تا انتهای قله ی پامیر می نوشت

 

مردی که سرنهاده یه روی دو شانه اش

تاریخ رنج هاش به تفسیر می نوشت

 

از اتفاق آدم و گندم، حوا و مار

یک حادثه به شاخه ی انجیر می نوشت

 

مردی برای آرش و رستم برای دیو

یک پهنه روزگار به یک تیر می نوشت

 

او از تمام فاصله ها رد شد و سپس

تندیس کودکی چقدر پیر می نوشت!



|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  |
 

 

من با غزلی، غم تو فر یاد زدم


حرفی که زدم نترس و آزاد زدم

 

دیوانگی و عشق و تمنای تورا


آخر نشد و پیش همه داد زدم



|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |
 عشقه پیچان
 

عزیزم عشقه پیچان تو جاماند

 دو دستم در گریبان تو جاماند


تو باورکن همان وقتی که رفتی

 دل من روی دامان تو جاماند


|+| نوشته شده توسط آثارالحق حکیمی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388  |
 
 
بالا